روزها و سوزها

در حال هوای خودم می نویسم ... و اما دوستانی که لطف دارند مطالب من رو در وبلاگ یا سایت یا ...متعلق به خودشون می گذارند لطفا به من هم اطلاع بدهند یا رسم ذکر کردن منبع رو از یاد نبرند ....ممنونم

   این روزها همه اش سر دوراهی ام ! هم دلم می خواهد تنها باشم و هم دلتنگ می شوم ...هم دلم می خواهد بنویسم هم نوشتن برایم سخت می شود ! هم دلم می خواهد مثل همیشه قدم بزنم و آدم های توی کوچه و خیابان را زیر نظر بگیرم و هم حوصله ام از این همه تکرار سر می رود ! هم دلم می خواهد یک صفحه تمام سیاه مشق بنویسم آن هم همه اش از ع – ش – ق اما به چند سطر نرسیده خسته می شوم ! هم دلم برای دیدن استاد خطم پر می کشد و هم دوست دارم کلاس زودتر تمام شود ! هم دلم می خواهد کتاب بخوانم و هم واژه ها دور سرم چرخ می زنند .باورت نمی شود دلم می خواهد بخوابم ...اما بلند می شوم و کاری سخت را شروع می کنم ...دوست دارم موسیقی بشنوم ...برقصم ...بخندم ...اما یکباره حزنی مبهم گرفتارم می کند و ناچار سکوت را ترجیح می دهم ! دلم می خواهد دوست داشته باشم ترا ...او را ...همه را  و هم دلم رهایی از همه ی دوست داشتن ها را می خواهد ! دلم می خواهد دوستم داشته باشی ...دوستم داشته باشد ...دوستم داشته باشند و هم ترجیح می دهم تنها باشم چرا که دوست داشتن آدم ها هم، گاهی زنجیر می شود ...گاهی به خاطر دل دیگران مجبور می شوی جوری باشی که نشکنند!

 خودمانیم گاهی سخت متنفر می شوم از خودم ...از آدم هایی که آزارم می دهند و بعد به نهایت تنفر که می رسم؛دچار ترحم می شوم دلم برای خودم ...برای آن ها می سوزد ! هیچ وقت نتوانستم دشمن خوبی باشم نه برای خودم و نه برای هیچ کس دیگری ! اما تا دلت بخواهد دوست دارم ...دوستی هایی که نمی دانم چه طور اتفاق می افتند اما آن قدر عمیق و با ارزش می  شوند که با روحم پیوند می خورند ...اما به نهایت دوستی ها هم که می رسم باز هم تنهایم ! باز هم به کمی فاصله نیاز دارم ...

    دچار دوراهی شده ام ! و نمی دانم این بلا را دارد کتاب های فلسفی سرم می آورد یا این منطق و استدلال های ریاضی که نمی گذارد بی خیال و ساده از کنار هر چیزی گذشت ...همه چیز حتی کوچکترین اتفاق ها، دنیایی از علت ها و معلول ها و ...اند نه می توانم ساده از کنار همه چیز بگذرم و نه دیگر این همه درگیر شدن را می توانم تاب آورم ...خوش به حال دیوانه ها ! به گمانم بیشتر از همه از زندگی  لذت می برند ! بیچاره "سارتر" چه رنجی می کشید ...این را از کتاب " تهوع " اش فهمیدم ...چه خوب که تا فیلسوف شدن راه زیادی مانده ! و گرنه حتما از فرط فهمیدن ...دیوانه می شدم !

    این روزها دلم می خواهد کمی بی احساس زندگی کنم ! اما این را که می گویم یکباره تمام احساس های دنیا می ریزند توی دلم ! اصلا انگار پر شده ام از تضادها ...تناقض ها ...و بین سپیدی و سیاهی حتی راهی به خاکستری زندگی کردن هم ندارم ! شاید این یک مرحله ی تازه باشد ...شاید آستانه ی یک تحول ...نمی دانم ! هر چه که هست صبوری کن ...صبوری کن تا بگذرم ...

این روزها گاهی

از روز و ماه و سال ، از تقویم

از روزنامه بی خبر هستم

حس می کنم گاهی کمی کمتر

گاهی شدیدا بیشتر هستم

...

گاهی

صد بار در یک روز می میرم

حتی

یک شاخه از محبوبه های شب

یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است

گاهی نگاهم در تمام روز

با عابران ناشناس شهر

احساس گنگ آشنایی می کند

گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را

آهنگ یک موسیقی غمگین

                                            هوایی می کند

اما ...

غیر از این حال و هوای ساده و عادی

حال و هوای دیگری

                                 در دل ندارم

رفتار من عادی است ...

                                                        قیصر امین پور 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸۸ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ توسط لیلی نظرات () |

Design By : Night Melody